|
عید آمد عید آمد . این عید عبد و بندگی را تمام مو منین جهان تبریک عرض مینمایم.
امید است این طریقه بندکی را بتوانم یازده ماه دیگر حفظ نمایم . انشا الله فراسیدن ماه مبارک عبودیت و بندگی را به تمام
مومنین گیتی تبریک عرض مینمایم سالار توی سردار توی
ایمان توی همیار توی مولا توی سرور توی دلدار توی غم خوار توی آقا توی رحمان توی صابر توی محشر توی اول توی جنت توی آخر توی معوا توی کوثر توی پیمان توی عالم توی رویا توی
ای یار خموشی را پیشه کردم در غم تو سوخته و تفکر بسیار کردم گوهر نشناخته را از دست دادم چون کنون سرگشتگی را پیشه کردم عارضم را نشناختم در دنیای خود چون هجرت نمود غم را پیشه کردم شب و روز در پی خود بودم و بس به ناگه با صدای هل هله نگه در بیشه کردم خدایا یار در پرواز بود و من نشناختم صدای آمد سبحان گو من نگه در بیشه کردم قلبم پرواز همره یار در ملکوت ايّاك نعبد را تکرار بسیار کردم
عشق را در صحرا با یار دیدم
سجده یار را با غمخوار دیدم صحرا را صفائی با دلدار دیدم صفا در خدمت او همچو یار دیدم همه جا سجده بود تا سحرگاهان صفای دیده و عشق دلدار دیدم صحرا را شاهد اعمال یار دیدم خدایا زیبائی تو را نزد دلدار دیدم بوی عطرت در گذرگاه بود بر مشامم تو دانی عاشق دیدی من دلدار دیدم نشکستم عهد خود ای محبوب من عهد بستم با دل تا که دلدار دیدم من در خدمت یار باشم تا دلدار بینم جان فدا تا نور عشق را در دیدار دیدم
عید آمد لبخند بر لبان آمد
عید آمد دل ها بجان آمد عید آمد فصل بهار خندان آمد عید آمد غنچه گل عطران آمد عید آمد شادی همه جا یکسان شد عید آمد غم از دید بزرگان پنهان شد
گر می نخوردی سخن از نام بگو
نام بگو از دل دل جان بگو گر دل جان یکی شد نام بگو از خود بی خود شدی نام بگو گرمی پرستی باده شکستی نام بگو جام بگیر تهی از می کن نام بگو گر مردی در حال مستی نام بگو ذکر یار را مدام در حال بگو گر عاشقی ذکر یار با نام بگو ذکر را همره زبان در کام بگو گر یکی شد هر دو نام بگو آنگه دریابی خدا را نام بگو کجا بودی ز دیده ام پنهان
عمری گذشت شدی بر من نهان تازه امید را در زندگی یافتم
تازه سکوت را در خانه دل برافروختم بهترین واژه مگر سکوت بهترین واژه ها مگر امید در خلوت تنهائی همچون چراقی روشن مرگ را بشارت دیده ام مرگ سعادت اندیشیده ام آرامش ده ترین لحظه هاست چشم باز کردم زندگی را یافتم شب را تا سحر در سجده به یار خود باختم نام معشوق را بر دریچه قلبم بر حواس پنجگانه ام نوشته ام تازه دانستم قلب را جایگاه تاخت تاز معشوق ساختم
رقص شمشیر در آسمان پر بلا
آنجا که مردان خدا در نینوا نغمه شادی داشتند نزد خدا در کربلا هفتاد و دو شمشیر خدا بود در هوا از دور نگاه می کردی به قتلگاه خون می دیدی که پر بود در هوا الله اکبر از مردانی بودن در نینوا گفتگو می کردند هر لحظه با خدا قدرتشان قدرت حق در جایگاه تقدیر را ورق می زدند در قتلگاه دستور بود که شوند جزو شهدا چون پیمان امام بود نزد کبریا |
|